بزرگ است خدایی که شادی را برای مردم آفرید.
شناخت خدا و رسیدن به او (عرفان)راه هایی گوناگون دارد.یکی از راه پرستش به او می رسد،یکی از راه دوست داشتن ، یکی از راه سادگی ،یکی از راه نیکی به مردم،یکی از راه نیک اندیشی،یکی از راه اندیشه ودانش ،یکی از راه بخشش ،یکی از راه بخشایش و... .
آنهایی که از راه دوست داشتن به او می رسند نیز گوناگونند.یکی با دوست داشتن خدا، یکی با دوست داشتن آفریده ها ،یکی با دوست داشتن مردم،یکی با دوست داشتن مردی دیگر یا زنی دیگر (تاجایی در این دوست داشتن پیش می روند وپرهیز می کنند که خدا را در دلدار خویش می بینند و دل از دستشان می رود.)
اگر دوست داشتن برای رنگ (کام جویی از زیبایی کسی)باشد به خدا نمی رسد و پست است همان گونه که خداوندگار شناخت،مولوی می گوید:
عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود،عاقبت ننگی بود.
از گونه ی داستان آن مرد که به زنی گفت :من خدا را در زیبایی تو دیده ام ودلداده ی تو گشته ام.زن گفت چرا در خواهر من ننگری که از من زیباتر است؟آن مرد گفت کجاست آن خواهر تو تا ببینم؟ آن زن درون پلید اورا شناخت ودانست که در پی چیز دیگری است.
ما که هیچ گاه نرسیده ایم وسخن عارفان را در نیافته ایم اما شاید کسانی که به خدا می رسند بر اساس آنچه در درون خودشان است یکی از ویژگی های او را بیشتر از دیگر ویژگی ها در می یابند. از آن گونه که در داستان پیل( فیل )مولوی آمده است:
در این داستان هندی ها پیلی را برای هدیه آورده وآن را در خانه ای تاریک گذاشته بودند. مردم در پی آن شدند که پیل را ببینند وبشناسند که چگونه است. همه در آن خانه ی تاریک رفتند و دست بر تن پیل می کشیدند تا دریابند که او چگونه است. آن که دستش به پای پیل خورد گفت پیل مانند ستون است.آن که به گوش پیل دست زد گفت پیل مانند بادبزن است.آن که دستش خرطوم رسید گفت پیل مانند ناودان میان تهی است.آن که دم به دستش رسید گفت من آنرا دریافتم که همچون تازیانه است و... .
دراین داستان مولوی می خواهد بگوید شناخت هیچ کس به گونه ای نیست که خدا را به یکبارگی بشناسد وهر کس یک ویژگی او را درمی یابد.
از این است که یکی ازخدا می ترسد ودیگری دلداده ی اوست.این یکی خشم خدارا دریافته وآن دیگری زیبایی اورا.
من مانده ام که داریوش بزرگ،سه هزار سال پیش از ما چگونه خدا را شناخته بود که می گفت((بزرگ است خدایی که شادی را برای مردم آفرید.))
درود ما بر او باد.